سلام بهونه قشنگ من براي زندگيآره منم همون ديونه هميشگي

غریب آشنا

خانه
مديريت
پست الکترونيک
شناسنامه
 RSS 

:: کل بازديدها ::
4683

:: بازديدهاي امروز ::
8

:: درباره من ::

سلام بهونه قشنگ من براي زندگي

:: لينک به وبلاگ ::

<*غريب آشنا*>

:: موضوعات وبلاگ::


:: دوستان من ::

جواد
سينا
آيدين
نرگس
محمد و نازیلا
مهرداد و مهرانا
یک زن و شوهر




:: خبرنامه ::

نام:

ايميل:

 

:: آرشيو ::

مرداد ماه 1385 [4]
شهريور ماه 1385 [11]
مهر ماه 1385 [18]
آذر ماه 1385 [12]
دی ماه 1385 [3]
فروردین 1386



اضافه به علاقه منديها
انتخاب بعنوان صفحه خانگي
:جستجو

سلام بهونه قشنگ من براي زندگي

+ اين سايت تاريخ مرگتون رو بهتون ميگه! (لطفا همگي شرکت کنيد!)

چهارشنبه 1/1/1386 ساعت 1:39 صبح

بذاريد حاشيه نريم.فقط من سايت رو معرفي ميکنم.برين تو سايت و به سوالاتش جواب بديد و در نهايت دکمه ي Calculate رو کليک کنيد.دقيقا مثل زماني که فرم ساخت ايميل رو پر ميکنيد.
http://www.findyourfate.com/deathmeter/deathmtr.html
سوالات هم اينهاست:



Gender
جنسيت


Date of Birth
تاريخ تولد_حتما دقيق بنويسيد


Place of birth / life spent more than 75%
قاره اي که بيش از 75% عمرتان رو اونجا گذرانديد.


What is your Tobacco exposure?
مصرف تنباکو شما چطور است؟


How often do you consume alcohol?
هرچند وقت مشروبات الکلي مصرف ميکنيد؟


Do you engage in unprotected sex with different partners?
ايا رابطه جنسي بدون محافظ با شريکهاي مختلفي داريد؟


Do you share needles during drug usage?
آيا سوزن(منظور سوزن سرنگ است)را براي استفاده مواد مخدر به صورت مشترک با کس ديگري استفاده ميکنيد؟


How often do you Brush/Floss your Teeth?
هرچند وقت دندانهايتان را مسواک ميزنيد؟


How much time do you spend in the Sun?
چه مقدار زير نور خورشيد ميگذرانيد؟


How often do you Exercise?
هرچند وقت ورزش ميکنيد؟


Are you over your Physicians" Recommended Weight?
آيا وزنتان از مقدار درست بيشتر است؟


Did you undergo any major Medical treatment/ Surgery in the last one year ?
آيا عمل جراحي داشتيد در سال گذشته؟


How often do you eat Processed Meat?
هرچند وقت فرافورده گوشتي مصرف ميکنيد؟


How often do you use Butter and Cream?
هرچند وقت روغن و کره مصرف ميکنيد؟


When you eat Fish, Poultry and Meat, how is it cooked?
هروقت شما ماهي ,مرغ و گوشت ميل ميکنيد ,آنها چگونه پخته شده اند؟


What percentage of your Diet is Non-vegetarian food?
چند درصد رژيم غذايي شما غير گياهي است؟


How much Coffee do you drink a day?
روزي چه مقدار قهوه مينوشيد؟


Do you take Aspirin once a day?
ايا يکبار در روز آسپرين مصرف مکنيد؟


How often do you eat Fruits and Vegetables?
هر چند وقت سبزي و ميوه ميخوريد؟


Do you take a Multi-Vitamin once a day?
ايا روزي يکمرتبه مولتي ويتامين مصرف ميکنيد؟


Are you exposed to Air Pollution?
ايا در معرض الودگي هوا هستيد؟


Are you in a High risk area for Radon Exposure?
ايا در معرض پرتوهاي راديو اکتيو هستيد؟


Does Diabetes run in your immediate family?
ايا در خانواده تان دیابت دارید؟


If deceased, how long did your Grandparents live?
اگر مرده اند,عمر پدر بزرگ و مادر بزرگتان چقدر طول کشیده؟


Do you visit your family on a regular basis?
ایا شما خانواده تان را به طور مرتب میبینید؟


How often do you find yourself stressed ?
هر چند وقت شما خودتان را در معرض استرس میبینید؟


Who you are?
شما کی هستید؟
-----------------------------------------------------------------------------
معنی جواب ها هم انهاست:
never هرگز
rarely به ندرت
very rarely خیلی به ندرت
often گاهی اوقات
very often غالبا
some times بعضی وقتها
until Intoxicated تا وقتی مست بشم.
i say no to drug من مواد مخدر مصرف نمیکنم
twice a day دوبار در روز
Moderate Amounts میزان متعادل
Quite a lot واقعا زیاد
under Weight زیر وزن
over Weight بالاتر از وزن
Well Done خوب درست شده
medium rare نیم پخته
َ above بالاتر
still alive هنوزدر قید حیات بودن
Pessimistic بدبین
Sadistic سادیسمی
Optimistic خوشبین
-----------------------------------------------------------------------------
دوستان حتما فرم مربوطه رو درست پر کنند و اینجا سال تولد و میزان باقی مانده عمرتون رو بفرمائید.تا یه برسی کلی داشته باشیم.

نوشته شده توسط: غريب آشنا

نوشته هاي ديگران ()

+ جقدر سخته

سه‏شنبه 19/10/1385 ساعت 5:9 عصر

چه قدر سخته تمام روز رو منتظر شب باشي که دوباره زل بزني به صفحه سرد مونيتور و فقط نگاهت به ايدي يه نفر باشه و همش دعا کني که روشن باشه با اينکه از قبل ميدوني امشبم مثل تموم شبهاي گذشته فقط بايد چشمهاي خواب رفته ادمک ايديشو ببيني و درد دل تو براش اف بذاري به اين اميد که شايد اومدو خوند و جوابتو داد جوابهايي که مثل هميشه حرف تازه اي توش نيست انگار که هيچوقت نميخواد باور بکنه که : دوستش داري


نوشته شده توسط: غريب آشنا

نوشته هاي ديگران ()

+ سرانجام ...

چهارشنبه 13/10/1385 ساعت 11:40 صبح

دختر نابينادوستي داشت که خيلي دوستش داشت.



بهش مي گفت اگر چشم داشتم هميشه باتو مي موندم.





يه روز يه نفر چشمهاش رو داد به اون. دختره وقتي تونست ببينه ديد که اونم نابيناست.





بهش گفت ديگه نمي خوامت برو ! دوستش وقتي داشت مي رفت لبخند تلخي زد و گفت:


                  


                       مواظب چشمهام باش.


نوشته شده توسط: غريب آشنا

نوشته هاي ديگران ()

+ خسته ام

چهارشنبه 13/10/1385 ساعت 11:38 صبح

خسته ام از اين همه سکوت سکوتي که انگار خيال شکستن ندارد.



خسته تر از حرفي که هنوز توي دلم انتظار گفتن را يا بغضي که هنوز توي گلو انتظار تلخ



شکستن را مي کشد.



خسته تر از لحظه هايي که جواب گريه هايم را با اسماني ابري تر از دلم پاسخ مي دهد.



خسته ام از خنده هاي زورکي از اين همه ابراز احساسات الکي


                                                   


                                                     خسته ام از خستگي هاي خودم


                                                                            


                                                                                       نايي نمانده



                                                                                                 خسته از نديدنت


نوشته شده توسط: غريب آشنا

نوشته هاي ديگران ()

+ باباي مفقود الاثر

پنجشنبه 23/9/1385 ساعت 2:23 صبح

اي پيش پرواز کبوترهاي زخمي


باباي مفقود الاثر باباي زخمي


دور از تو سهم دختر از اين هفته هم پر!


پس کي ز احوال و هواي خانه غم پر؟


تا ياد دارم برگي از تاريخ بودي


يک قاب چوبي روي دست ميخ بودي


توي کتابم هرچه بابا آب مي داد


مادر نشانم عکس توي قاب مي داد...!


اينجا کنار قاب عکست جان سپردم


از بس که از اين هفته ها سر کوفت خوردم


من بيست سالم شد هنوزم توي قابي


خوب يک تکاني لااقل مرد حسابي


يک بار هم از گير و دار قاب رد شو


از سيمهاي خاردار قاب ردشو


برگرد تنها يک بغل باباي من باش


ها! يک بغل برگرد تنها جاي من باش!


اي دستهايت آرزوي دستهايم


ناز و ادايم مانده روي دستهايم


شايد تو هم شرمنده يک مشت خاکي


يک مشت خاک بي نشان و بي پلاکي


عيبي ندارد ! خاک هم باشي قبول است


يک چفيه و يک ساک هم باشي قبول است!!


تنها تلاشش انتظار است و سکوت است


پروانه اي که توي تار عنکبوت است


امشب عروسي مي کنم جاي تو خاليست


پاي قباله جاي امضاي تو خاليست!


اي عکسهايت روي زخم دل نمک پاش


يک بار هم باباي معلوم الاثر باش..........


نوشته شده توسط: غريب آشنا

نوشته هاي ديگران ()

+ بسم رب الشهدا والصديقين

پنجشنبه 23/9/1385 ساعت 2:21 صبح

و چه کسي مي‌داند فرود يک خمپاره قلب چند نفر را مي‌درد ؟


 


  چه کسي مي‌داند سوت خمپاره فردا به قطره اشکي بدل خواهد شد و اين اشک جگرهايي را خواهد سوزاند؟


کيست که بداند جنگ يعني سوختن، ويران شدن، آرامش مادري که فرزندش را همين الان با لاي لاي گرمش در آغوش خود خوابانيده؛ نوري، صدايي، ريزش سقف خانه و سرد شدن تن گرم کودک در قامت خميده مادر؟


کيست که بداند جنگ يعني ستم، يعني آتش، يعني خونين شدن خرمشهر، يعني سرخ شدن جامه‌اي و سياه شدن جامه‌اي ديگر، يعني گريز به هرجا، هرجا که اينجا نباشد، يعني اضطراب که کودکم کجاست؟


جوانم کجاست؟ دخترم چه شد؟


به کدام گوشه تهران نشسته‌اي؟


کدام دختر دانشجويي که حوصله ندارد عکسهاي جنگ را ببيند و اخبار جنگ را بشنود؟ داغ آن دختران معصوم سوسنگرد، خواهران گل، آن گلهاي ناز، آن اسوه‌هاي عفاف که هرکدام در پس رنجهاي بيکران صحرانشيني و بيابانگردي، آرزوهاي سالهاي بعد را در دل مي‌پروراندند، آن خواهران ماه، مظاهر شرم و حيا را بفهمد، که بي‌شرمان دامانشان را آلودند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.


کدام پسر دانشجويي مي‌داند هويزه کجاست؟


چه کسي در آن کشته شد و در آن دفن گرديد؟


چگونه بفهمد تانکها هويزه را با 120 اسوه، از بهترين خوبان له کردند و اصلاً چه مي‌داني که تانک چيست و چگونه سري زير شني‌هاي تانک له مي‌شود؟


آيا مي‌توانيد اين مسئله را حل کنيد؛ گلوله‌اي از دوشکا با سرعت اوليه خود از فاصله 100 متري شليک مي‌شود و در مبدأ به حلقومي اصابت نموده و آن را سوراخ کرده و گذر مي‌کند، معلوم نماييد:


 


-  سر کجا افتاده است؟


 


- کدام زن صيحه مي‌کشد؟


- کدام پيراهن سياه مي‌شود؟


- کدام خواهر بي برادر مي‌شود؟


- آسمان کدام شهر سرخ مي‌شود؟


- کدام گريبان پاره مي‌شود؟


- کدام چهره چنگ مي‌خورد؟


- کدام کودک در انزوا و خلوت خويش اشک مي‌ريزد؟


يا اين مسئله را که هواپيمايي با يک ونيم برابر سرعت صوت از ارتفاع 10 متري سطح زمين ماشين لندکروزي را که با سرعت در جاده مهران - دهلران حرکت مي‌کند مورد اصابت موشک قرار مي‌دهد؟ اگر از مقاومت هوا صرفنظر کنيم، معلوم کنيد:


- کدام تن مي‌سوزد؟


- کدام سر مي‌پرد؟


- چگونه بايد اجساد را از ميان اين آهن پاره له شده بيرون کشيد؟


- چگونه بايد آنها را غسل داد؟


- چگونه بخنديم و نگاه آن عزيزان را فراموش کنيم؟


- چگونه در تهران بمانيم و تنها، درس بخوانيم؟


- چگونه مي‌تواني درها را بر روي خودت ببندي و چون موش، در انبار کلمات کهنه کتاب لانه کني؟


- کدام مسئله را حل مي‌کني؟


- براي کدام امتحان، درس مي‌خواني؟


- به چه اميدي نفس مي‌کشي؟


- کيف و کلاسور را از چه پر مي‌کني؟


از خيال.


از کتاب.


از لقب شامخ دکتر.


يا از آدامسي که مادرت هرروز صبح در کيفت مي‌گذارد.


- کدام اضطراب جانت را مي‌خورد؟


در رسيدن اتوبوس.


دير رسيدن سر کلاس.


 


نمره A گرفتن.


 


- دلت را به چه چيز بسته‌اي؟


به مدرک.


به ماشين.


به قبول شدن در دوره فوق دکترا.


آري پسرک دانشجو!


به تو چه مربوط است که خانواده‌اي در همسايگي تو داغدار شده است.


جواني به خاک افتاده و خون شکفته.


آري دخترک دانشجو!


به تو چه مربوط که دختران سوسنگرد را به اشک نشاندند و آنان را زنده به گور کردند.


در کردستان حلقوم کساني را پاره کردند تا کدهاي بي‌سيم را بيابند.


به تو چه مربوط است که موشکي در دزفول فرود بيايد و به فاصله زماني انتشار نوري، محله‌اي نابود شود و يا کارگري که صبح به قصد کارخانه نبرد اهواز از خانه خارج و ديگر بازنگشت و همکارانش او را روي دست تا بهشت آباد اهواز بدرقه کردند.


به تو چه مربوط که کودکاني در خرمشهر از تشنگي مردند.


هيچ مي‌دانستي؟


حتماً نه!


هيچ آيا آنجا که کارون و دجله و فرات به هم گره مي‌خورند به دنبال آب گشته‌اي تا اندکي زبان خشکيده کودکي را تر کني؟


و آنگاه که قطره اي نم يافتي با اميدهاي فراوان به بالين کودک رفتي تا سيرابش کني،اما ديدي که کودک ديگر آب نمي‌خواهد!!


اما تو، اگر قاسم نيستي، اگر علي اکبر نيستي، حرمله مباش که خدا هديه حسين(عليه السلام) را پذيرفت.


خون علي اصغر را به زمين باز پس نداد و نمي‌دانم که اين خون، خون خدا، با حرمله چه مي‌کند؟!


 



نوشته ي شهيد احمدرضا احدي؛ رتبه اول کنکور پزشکي


نوشته شده توسط: غريب آشنا

نوشته هاي ديگران ()

+ عشق ناتمام

پنجشنبه 23/9/1385 ساعت 2:6 صبح

آدما اشک منو نمي بينن

گريه ي بي صدا خيلي بد تره

ريشه ي غمي که کاشتي تو دلم

نمي ذاره عشق تو يادم بره

آدما مي گن که ديوونه شدم

آره راست مي گن خودم خوب مي دونم

ديگه مجنونم ازم عاقل تره

واسه ي همين نمي خوام بمونم

امروز از کوچه ي تو رد مي شدم

که هواش عطر تو رو برام داره

چه کلنجاري مي رفتم با چشام

تا نذارم ديگه بارون بباره

وقتي که قدم زنون رد مي شدم

ياد اون عشق قديمي زنده شد

با همه تلاشي که کرده بودم

باز دوباره اشک من برنده شد

مي چکيد اشکم رو جاي رد پات

که ازش گلهاي رنگي در بياد

ميون حرفاي گنجشکاي شهر

شنيدم دلت مي گفت منو مي خواد

انگاري هنوز تو بودي که مي گفت

تا ابد مياد و پهلوم مي مونه

چي شد اما که پشيمون شدي باز

اينو حتي اوس کريم نمي دونه

تک نگاهم رو زدم به آسمون

ولي حتي خدا اشکمو نديد

اوني که دنبال عشقشم هنوز

حيف که فرياد منو نمي شنيد

ياد لبخنداي روز اول و

ياد گريه هاي آخر کردم

جايي واسه من نذاشتي که حالا

دوباره بتونم و بر گردم

آره تو رفتي ولي ناز نگات

هنوزم سينه ام و آتيش مي زنه

وقتي عکستو تو دفتر مي بينم

هنوزم دلم مي گه مال منه

اين گناه منه که عاشقتم

خودتم خوب مي دوني دوست دارم

ولي باز با همه ي عاشقيام

وقتشه دوباره تنهات بذارم

لگد اشکاي روي گونه هام

باغ لبخندمو مي خشکونه

ياد تو مثل غباري که گذشت

تا ابد توي دلم مي مونه ...


نوشته شده توسط: غريب آشنا

نوشته هاي ديگران ()

+ قدرت اشک

پنجشنبه 23/9/1385 ساعت 2:5 صبح

لحظه اي که زمان تمام هستي را با خود مي بُرد

سکوتي به وسعت دشتهاي شرق زمين را خاموشي مطلق مي کشاند هيچ کلامي گفته نشد

فقط چشم مانده بود و چشم

تنها دل بود که از حال دل خبر داشت

آسمان گرد جدايي مي پاشيد

ستاره ها از خجالت به نقاب نشسته بودند

باد تلاش مي کرد که دستهارا به هم پيوند دهد

اما

ناگاه صدايي آمد!!!

خاموش

تقدير است

جدايي سر نوشت است

ماه هم با زمان قهر کرد

شب تيره وتار بود

آسمان تصويري روشن از کينه ي تار بود

قدرت اشک بود که دل را نجات داد

وصدايي سرد که دل را به هلاکت کشاند

خداحافظ

وبراي هميشه خاموش شد

ديده پر از خون بود تنها

قدرت اشک بود که مرا زنده نگاه داشت

نوشته شده توسط: غريب آشنا

نوشته هاي ديگران ()

+ انتظار

پنجشنبه 23/9/1385 ساعت 2:5 صبح

انتظار
چشمان خسته ام
در ظلمت سکوت
در ازدحام اشک
در تلخي دروغ
در انزواي عشق
در پاکي غروب
در سردي زوال
در سرخي قلوب
در سبزي بهار
در انتظار توست

روح شکسته ام
در سايه ي درخت
آن تک درخت پير
کو مانده سر به زير ؛
در سوگ همرهان
آن همرهان که در
گوري بخفته اند
گرماي زندگي
با خود ببرده اند ؛
در سوز عاشقان
آن عاشقان که در
تکرار لحظه ها
 هر لحظهبيشتر
در خود بمرده اند ؛
در انتظار توست

من آن مسافرم
آن خسته از دروغ
آن خسته از فريب
آن کس که خود هنوز
حتي نفهميده است
از بهر چه بزيست ؛
يا بهر چه بديد ؛
يا بهر چه کشيد ؛
يا بهر چه بمرد ؛
 اما دل غمين
در انتظار توست
آري !
دراين زمان
در بهت لحظه ها
تنها ز انزوا
دلخسته از سکوت
در انتظار تو
آرام و بي صدا
بنشسته ام کنون
آيا رهايي هست
زين انتظار سخت ؟
تا کي جفا کشم ؟
حتي ز سايه ها
اين سايه هاي درد
اين دردها که در
جانم نشسته اند .
حتي هوا و خاک
باران و باد و رود

هر جا رسيده اند
روح و تن مرا
آزرده کرده اند .
در انتظارتم
پاييز هم گذشت
برگرد با بهار
چشمم به راه توست .
اي غربت خيال
جانم به لب رسيد
پس کي تو مي رسي ؟

اشک ستاره ريخت
اما نيامدي
ظلمت فرو کشيد
اما نيامدي
شب مرد از سکوت
اما نيامدي
وقتم به سر رسيد

اما نيامدي
من مرده ام کنون
روييده از خاکم
صدها شقايق ؛ ليک
حتي پي گورم
هرگز نيامدي

اي نرگس خموش
آرام گير که تو
حتي پس مرگت
هرگز نيارمي


نوشته شده توسط: غريب آشنا

نوشته هاي ديگران ()

+ آرامش،ايمان،عشق،اميد

پنجشنبه 23/9/1385 ساعت 2:4 صبح

                                                                     


آرامش                      ايمان                           عشق                           اميد


چهار شمع بودند که به آرامي ميسوختند .
سکوت طوري بر فضاي اتاق خيمه زده بود که به وضوح ميشد صداي درد دلشان را با يکديگر شنيد .
شمع اول گفت : من «آرامش» هستم ...! هيچ کس نميتواند از نور من محافظت کند ، بهر حال فکر کنم بايد بروم ، چون هيچ دليلي براي ماندن و بيش از اين سوختن نميبينم ...
رفته رفته شعله اش کم نور و کم نور تر شد تا اينکه بطور کامل از بين رفت ( خاموش شد ) .
شمع دوم گفت : من «ايمان» هستم .. گمان نکنم تا مدت زيادي بمانم ، وقت رفتنم فرا رسيده و هيچ دليلي براي بيشتر از اين بودنم باقي نمانده من ديگر براي هيچ کس ارزشي ندارم .
تا صحبتهايش تمام شد ، نسيمي به آرامي وزيد و شمع دوم را خاموش کرد .
شمع سوم با غم زيادي شروع به صحبت کرد : من «عشق» هستم .. ديگر قدرتي براي ماندن ندارم ، ديگر کسي به من اهميت نميدهد و مردم قدر مرا نميدانند و فراموش کردند که عشق از همه کس به آنها نزديک تر است .
بيشتر منتظر نماند و دوام نياورد ، نورش کاملا از بين رفت و مانند شمعهاي قبلي خاموش گشت .
ناگهان کودکي وارد اتاق شد و سه شمع اول را خاموش شده ديد
با گريه و اندوه زيادي گفت : اي شمع ها ! اي شمع ها‌ ! چرا شعله تان خاموش شد و نورتان از بين رفت؟ بايد تا ابد روشن بمانيد و همه جا را نوراني کنيد .. شما را بخدا روشن شويد .. نرويد ..
کودک همچنان به اشک ريختن و گفتگو با شمع هاي خاموش ادامه ميداد و التماس ميکرد
در آن هنگام بود که شمع چهارم شروع به حرف زدن کرد و گفت :
نترس کوچولوي من ، تا وقتي که من هستم و وجود دارم ميتوانم آن سه شمع را روشن کنم و تا هميشه پر نور نگهشان دارم .. زيرا من «اميد» هستم .
کودک داستان ما با اشتياق و شتاب فراواني شمع چهارم را به دست گرفت و با شعله اش سه شمع خاموش شده را دوباره روشن کرد
آره .. «اميد» رو هيچ وقت نبايد از زندگيمون برونيم
هر کدوم از ما با کمک «اميد» ميتونيم از «عشق» و «ايمان» و «آرامش»مون واسه هميشه در دل و زندگيمون نگهداري کنيم.


نوشته شده توسط: غريب آشنا

نوشته هاي ديگران ()

+ يا مهدي (عج)

پنجشنبه 23/9/1385 ساعت 1:58 صبح


نوشته شده توسط: غريب آشنا

نوشته هاي ديگران ()

+ عشق يعني ...

پنجشنبه 23/9/1385 ساعت 1:55 صبح

عشق يعني انتظار و انتظار                         عشق يعني هر چه بيني عکس يار


عشق يعني شب نخفتن تا سحر                  عشق يعني سجده ها با چشم تر


عشق يعني ديده بر در دوختن                         عشق يعني از فراقش سوختن


عشق يعني سر به در آويختن                        عشق يعني اشک حسرت ريختن


عشق يعني لحظه هاي ناب ناب                        عشق يعني لحظه هاي التهاب


عشق يعني بنده فرمان شدن                              عشق يعني تا ابد رسوا شدن


عشق يعني گم شدن در کوي دوست            عشق يعني هر چه در دل آرزوست


عشق يعني يک تيمم يک نماز                               عشق يعني عالمي راز و نياز


عشق يعني يک تبسم يک نگاه                         عشق يعني تکيه گاه و جان پناه


عشق يعني سوختن يا ساختن                                عشق يعني زندگي را باختن


عشق يعني همچو من شيدا شدن                      عشق يعني قطره و در يا شدن


عشق يعني پيش محبوبت بمير                        عشق يعني از رضايش عمر گير


عشق يعني زندگي را بندگي                                  عشق يعني بندگي آزادگي


نوشته شده توسط: غريب آشنا

نوشته هاي ديگران ()

+ آب مي خواهم ...

پنجشنبه 23/9/1385 ساعت 12:7 صبح

آب مي خواهم، سرابم مي دهند


 


عشق مي ورزم عذابم مي دهند


 


خود نميدانم کجا رفتم به خواب


 


از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟


 


خنجري بر قلب بيمارم زدند


 


بي گناهي بودم و دارم زدند


 


زد عشق آخر تيشه بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام


 


عشق اگر اينست ما رند مي شويم خوب اگر اينست ما بد مي شويم


 


بس کن اي دل نابساماني بس است کافرم ديگر مسلماني بس است


 


در ميان خلق سردرگم شدم عاقبت آلوده مردم شدم


 


بعد ازاين با بي کسي خو مي کنم


 


هر چه در دل داشتم رو مي کنم


 


نيستم از مردم خنجر بدست


 


بت پرستم بت پرستم بت پرست


 


بت پرستم،بت پرستي کار ماست


 


چشم مستي تحفه ي بازار ماست


 


درد مي بارد چو لب تر مي کنم


 


طالعم شوم است باور مي کنم


 


من که با دريا تلاطم کرده ام


 


راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟


 


قفل غم بر درب سلولم مزن


 


من خودم خوش باورم گولم مزن                                                                          من نمي گويم که خاموشم مکن


 


من نمي گويم فراموشم مکن


 


من نمي گويم که با من يار باش


 


من نمي گويم مرا غم خوار باش


 


من نمي گويم،دگر گفتن بس است


 


گفتن اما هيچ نشنفتن بس است   کوه کندن گر نباشد پيشه ام


 


بويي از فرهاد دارد تيشه ام    عشق از من دورو پايم لنگ بود


 


            قيمتش بسيار و دستم تنگ بو                       نرفتم هر دو پايم خسته بود


 


تيشه گر افتاد دستم بسته بود


 


هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه


 


فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه


 


هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه


 


هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه


 


هيچ کس اشکي براي ما نريخت


 


نوشته شده توسط: غريب آشنا

نوشته هاي ديگران ()

+ داستان عشق من و تو

دوشنبه 20/9/1385 ساعت 2:32 صبح

    دلی شکست و هیچ کس صدایش رانشنید

 

                   آری دل عاشق بی صدا می شکند

 

 

 

آشنایی من و تو یک اتفاق بود ولی خاطرات با تو بودن همچنان و تا ابد در دل من باقی خواهد ماند. خاطرات روزها ی شیرین و اشک های شبانه... ترسهای شبانه ی تو برای به وجود آمدن شکستی دیگر ... در دل هایت از شکست های گذشته. از نامردیهای روزگار... روز به روز بیشتر به تو وابسته شدم. میدانستم انقدر شکست   خورده بودی که توان شکست دیگر را نداشتی. میدانستم بدنبال مرهمی هستی برای تسکین زخمهای گذشته. چشم هایم را به روی همه چیز بستم... وقتی به خود آمدم دیدم که زندگی بدون تو برایم کابوس وحشتناکی خواهد شد.چه آسان دل صادقم را به تو تقدیم کردم. به یاد می آورم که میگفتی... یا از اول بگو که می مانی یا رفیق نیمه راه نباش... قول بده تا آخر بمانی. یادت باشد با احساسات هیچ کس بازی نکنی!!!

به خود اطمینان داشتم که درتمام شریط ترکت نخواهم کرد... زیرا میدانستم خالصانه مرا می خواهی.

حالا در گوشه اتاق با چشمانی بارانی خاطراتت را مرور خواهم کرد. به عکسی که روبه رویم چشم دوخته خیره شده ام چقدر زمان سخت میگذرد... چشمانت چه معصومانه به چشمانم خیره شده اند. نه ... نمیتوانم باور کنم. شاید کابوس وحشتناکی ست که به سراغم آمده. آری صبح از خواب بیدار خواهم شد و باز صدایت را میشنوم و به امید دیدن دوباره تو لحظه شماری خواهم کرد.

یک لحظه چشمانم را می بندم. تو به سویم می آیی و مرا در آغوش میگیری. با دستهایت گونه های خیسم را پاک می کنی و میگویی ... باز خیالاتی شدی؟

دیگر ترا نخواهم دید... میدانم فقط همین خاطرات است که برایم باقی می ماند... آری به انتظار تو ماندن زهی خیال باطل است... دیگر لمس تنت را باید به رویاها سپرد.

اکنون که باچشمان تر این احساسات بی وجود رابر تن سیاه این صفحه حک می کنم ... می دانم که تو در اوج زندگیت و در پی سوزاندن خاطرات گذشته هستی... میدانم که دیگر در حد یک خاطره هم در قلبت جایی نخواهم   داشت... می دانم که دیگر نام مرا هم فراموش خواهی کرد.

آری... در عین ناباوری تنها یادگاری که از تودارم مشتی  خاطرات و زخم عمیقی که مرهمی برایش نمیابم .

 واین تنها سهم من بود از آن همه عشق و جوانمردی که دم می زدی. آری این سهم من بود از صداقتم.

و اما تو... تو... تو خیانت کردی!!! قلبم را شکستی ... تو جگرم را آتش زدی... زبانم میگوید... به امید روزی که روزگارت سیاه تر از پر کلاغ .... تیره تر از غرو ب و غمگین تر از غم   جدایی باشد... اما دلم... دلم میگوید به امید روزی که آشیانت بالاتر از آشیان عقاب ... چشم انداز نگاهت زیباتر از بهشت... و صدها هزار پری کنیزت باشند.

 

ای که دنیایش تو هستی        

                      قلب پر مهرم شکستی

                           آمدی جایم گرفتی

                                              در کنار او نشستی

                                                          کاش من جای تو بودم

  


نوشته شده توسط: غريب آشنا

نوشته هاي ديگران ()

+ تشنه محبت !

دوشنبه 20/9/1385 ساعت 2:5 صبح

مردي ديروقت ‚ خسته از کار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد که در انتظار او بود.

سلام بابا ! يک سئوال از شما بپرسم؟

- بله حتمآ. چه سئوالي؟

- بابا ! شما براي هرساعت کار چقدر پول مي گيريد؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميکني؟

- فقط ميخواهم بدانم.

- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار

پسر کوچک در حالي که سرش پائين بود آه کشيد. بعد به مرد نگاه کرد و گفت : ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد ؟

مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود که پولي براي خريدن يک اسباب بازي مزخرف از من بگيري کاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت کار مي کنم و براي چنين رفتارهاي کودکانه وقت ندارم.

پسر کوچک‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي کند؟

بعد از حدود يک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که شايد با پسر کوچکش خيلي تند و خشن رفتار کرده است. شايد واقعآ چيزي بوده که او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته است. به خصوص اينکه خيلي کم پيش مي آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

- خوابي پسرم ؟

- نه پدر ، بيدارم.

- من فکر کردم شايد با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي کردم. بيا اين 10 دلاري که خواسته بودي.

پسر کوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشکرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسکناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي ديد پسر کوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين که خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول کردي؟

پسر کوچولو پاسخ داد: براي اينکه پولم کافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا مي توانم يک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...


نوشته شده توسط: غريب آشنا

نوشته هاي ديگران ()