سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی

تا حالا حس بی وزنی کردین ؟

حس خنثی بودن البته از نظر وزن و حجمی که اشغال میکنه انسان به طور
طبیعی

آره اگه آره کجا و چه طوری

من این حس رو چند بار احساس کردم به صورت اتفاقی و بعد از اون شبیه سازی
میکنم این حس رو و یه خلاء تصنعی ایجاد میکنم و به اون دلخوشم

اولین باری که این اتفاق افتاد

روزی بود که تصادف کردم و وقتی برخوردم به ماشینی که جلوم بود نمیدونم
چی شد

سبک بودم و هیچ چیزی رو حس نکردم

نه درد و نه خون و نه سنگینی

همه رو میدیدم و داد میزدم اما کسی صدام رو نمیشنید

وااااااااااااااااااااااااااااااااای هیچ وقت نمیشه درست توصیفش کرد

نمیشه واقعا نمیشه

نه من و نه هیچ کسی نمیتونه توصیف کنه چون غیر قابل توصیفه باید حسش کنی

این روند ادامه داشت تا اینکه خودم رو دیدم که مردم به سمتم اومدن تا
کمکم کنند و این بهترین حس تجربه شده در طول عمرم تا اون زمان تموم شد

شاید ترس زیاد و شاید .... نمیدونم باعث شد برگردم و از این محیط بیرون
بیام

بیهوش بودم اما خوب دیگه خبری از بی وزنی و خلسه نبود و یا اگر بود دیگه
من حس نمیکردم و خوب با دیدن خودم در اون فضا تموم شد شاید ترس زیاد باعثش
بود حتی در اون محیط

این گذشت روزها و ماهها و سالی نیز

تا اینکه وقتی فوتبال بازی میکردم زمین خوردم و پام شکست

تا من رو از زمین فوتسال دوستان من رو بردند خونه دیدم و من که تنها
بودم  و اینطوری اگه پیش میرفت که میمردم پس با هر مکافاتی بود خودم به
خونه گراند ما ( مامان بزرگم )  رسوندم

نمیدونم چرا خیلی کم پیش میاد آدم ها از عمه هاشون دل خوشی داشته باشند

من خودم رو که نمیگمچشمک

عمه جونهام دوستتون دارما

هم شما عمبه ( عمه بزرگ )

و هم شما عمکه ( عمه کوچیک ) : به نقل از دختر عموم

خلاصه عمبه و فرزندانشون هم بودند و همیشه جدالی بین من و تنها پسر عمه
ام وجود داشت

فرشید همیشه به من حسادت میکرد و همیشه هم دعوا داشتیم

بچگی که من نبودم اینجا و با هم نبودیم اما خوب از وقتی اومدم تلافی همه
بچگی رو در آورد انصافا و رسما حال گیری میکرد

خلاصه من درد داشتم و این عمه عزیز اومد و گفتش که چیزیت نیست و ... و
این در حالی بود که ورم شدید کرده بود قوزک پام و درد بسیاری احساس میکردم

خلاصه یه کم ماساژ به قول خودشون دادن که دیدن آه و ناله من بیچاره داره
در میاد و منصرف شدند و اون تصمیم هولناک رو گرفتند

نمیدونم چرا این خانم های ایرانی علاقه دارند به خود تجویزی دارو ها
خصوصا گیاهی ها

شاید فکر میکنند چون گیاهی هست دیگه مضر نمیتونه باشه

چشمتون روز بد نبینه

یه دارو که اسمش عجیب و غریب بود و من دوست ندارم اسمش رو حتی یاد بگیرم
رو برداشتن و کوبیدند و با زرده تخم مرغ و .... مخلوط کردند و شد معجونی
از ... ( خدا میدونه )

من هر چی اصرار و التماس که برم دکتر گفتند نه این معجزه میکنه و....

روی پام گذاشتند و با پارچه بستند

به محض قرار گرفتن حس میکردم پام مور مور میشه

و از همه نقاط پام از مویرگ ها و رگ ها یه چیزی کشیده میشه به سمت محل
درد

خلاصه کنم و سرتون درد نیاد

این دارو اینطوری که بعدا گفتند درد  رو میکشه بیرون و از جایی که درد
هست همه رو جمع میکنه و خارج میکنه

حالا چطوری این کار صورت میگره نمیدونم و خوب در تخصص من هم نیست خصوصا
که تجربه خوبی هم ندارم و علاقه مند نیستم به دونستن

مدتی گذشت و چشمهام سیاهی میرفت ولی نمیتونستم حرفی بزنم

که باز بعد از یک سال و خورده ای باز همون حس عجیب و زیبا بهم دست داد

این بار نه کسی رو میدیدم و نه میشنیدم صدایی رو

جایی بود سرد و تاریک

نه نه نه سرد بود و نه تاریک

گرم بود و روشن

نه نه

باور کنید نمیشه بگم چی بود و چه طوری

از وصفش بگذریم

واااااااااااااااااای

نمیدونم چند مدت در این حال بودم و نمیدونم چی اتفاقهایی افتاده بود در
این زمان که من به حال رفته بودم برای افراد خانواده

فقط وقتی بیدار شدم

دیدم ردیف همگی روبروم هستند و دورم شلوغ پلوغه

عمه و شوهر عمه و مامان بزرگم جلوی بقیه

مدام صدام میزدن و دستی به صورتم میخورد و آبی که میپاشیدن به صورتم

نمیدونم یکی این صدا زدن ها بود یا یکی از این قطرات آب که به صورتم
میخورد و یا سیلی های که نواخته شد به گونه هام که من رو بیدار کرد

اما دوست نداشتم بیدار شم

واقعا دوست نداشتم بیرون بیام از این حس و حال

وقتی دیدم از این حی بیرون اومدم و همه ریختن سرم

به این ترتیب که

عمبه و شوهرش و گران ما جلوی بقیه و نزدیک من اشک تو چشمهاشون بود و
گریه میکردند

اولین بار بود گریه عمبه و صد البته یه مردی مثل شوهر عمبه با این خون
سردی و بی تفاوتی رو میدیدم تو این 5-6 سالی که هستم و میبینمشون

عجیب بود

نمیدونم کی و با چه سرعتی با مامان و بابا تماس گرفته بودند و چی گفته
بودند بهشون که صدای گریه و دعاهای بلند بلند مامانم و ذکر های بابام رو
میشنیدم از گوشیم

نامردا با گوشی خودم زده بودند و احمقها فکر نکردن که اون عزیزان من این
همه راه دور چه سختی میکشن و چی به سرشون میاد و چه فکرهایی میکنن

وقتی این رو فهمیدم یه لحظه شکر کردم که از این حس و حال بیرون اومدم که
مامی و ددی عزیزم بیش از این اذیت نشدن

خلاصه میگفتم

فرشید و دو تا دختر عمه هم همینطور

فرشید تا حالا برای من اخم نکرده بود چه برسه به گریه

داد میزد و میگفت خدااااااااااااااااا

دختر عمه هام هم حق حق میزدن

آخ که چقدر دلم اون لحظه برای مامان وبابام و همینطور مامان مامانم (
مامان بزرگ مادریم ) تنگ شد

نمیدونین چقدر دوستش دارم مامان مامانم رو بر عکس مامان بابا

این هم از مجهولات هست که چرا خیلی ها مادر بزرگ مادری رو بیشتر دوست
دارند

وای میمیرم براش

اون زمان ها ماما بزرگم رقته بود شیراز سفر و پیشم نبود وگرنه نیازی به
این آدم ها نبود با این رفتار مزحکشون

خلاصه بهوش اومدم

شکه شدم از اشک ها و داد فریاد های اطرافیان

از صداهای مامانم و ذکر های بابام پای تلفن

از فریاد خدا خدای فرشید و یا امام حسین گفتن های مامان بزرگ و .......

از آریا آریا گفتن های دختر عمه ها و. .........

بیرون اومدم باز

وقتی دیدم از این حس بیرون اومدم و چشمهام رو باز کردم

همه ساکت شدن

من به چهره مبهوت همه نگاه میکردم و یهو بغضم ترکید

هوار هوار گریه میکردم

بلند بلند

برای اولین بار بود تو زندگیم اینطوری گریه میکردم و فقط یه بار دیگه
بعد این تو حرم امام رضا روبروی ضریح اینطوری بلند گریه میکردم که 45 دقیقه
و یا بیشتر اونجا طول داد

بلند بلند گریه کردم و همه ساکت بودن و فقط بغلم میکردن و بعضی هاشون یه
گوشه کز کرده بودن

با پای لنگون گوشی از دختر عمه گرفتم و از اتاق بیرون رفتم و با مامان و
بابا حرف زدم و گفتم که چیزیم نیست و ضعف کرده بودم که بیشتر از این نگران
نشن

اون روزها اوایل روزهایی بود که مامان مامانم که از این به بعد بهش میگم
مامانی جون  بهم کمک و یاد داده بود نماز بخونم و از یه سری چیزها دست
بکشم و چون خیلی دوستش داشتم و میدونستم درست میگه و حرف ها و کاراش و بدی
من رو نمیخواد پذیرفته بود

بعد از مامان و بابا با مامانی جونم حرف زدم و بهش گفتم میخوام نماز
بخونم

خدایا

اولین نماز عمرم رو داشتم میخوندم با صدای بلند و با حق حق زیاد

اشکهای میریخت رو زمین

صورتم خیس خیس بود

همه میگفتن صبر کن بهتری شی بعد نماز بخود

اما خوندم با گریه فراوون

نمازم که تموم شد

سجده کردم و میگفتم حدایا چرا بیرونم آوردی از این احوال

نه دردی بود نه فکری نه هیچی

خودت بودی و خودت

چه حسی بود

خیلی دلم برای تنگ شده برای این حس

شاید بیشتر از حس دلتنگی مامان و بابام

خیلی دلم برای این حس تنگه

این دومی خیلی انرژی داشت  و خوب بود و چه حیف که زود تموم شد

نمیدونم شاید هیچکدوم از شما هایی که این رو میخونید هیچوقت این طور حسی
رو تجربه نکرده باشید

و خوب اگه درک نکنید هم حق دارید

چون مبهم هست براتون

مثل یک تابع Void  میمونه واستون که نمیدونی چیه توش و چی میشه فقط
ورودی میدین و خروجی میگیرن

پ . ن : این روزها از درد دل و علاقه داشتن همچین حسی تو اتاق خوابم
بخاری تا آخرین درجه بالا میبرم و تصنعی حرارت بخاری و دمای اتاق پوست
برهنه بدنم رو داغ کنه و بسوزونه جوری که مرطوب و داغ میشه پوستم تا شاید
یه حسی خیلی کم و کوچیک و متفاوت ایجاد شه که شاید خودمو فریب بدم باز در
اون خلسه رفتم .

پ . ن 2 : عجیب حسی بود  . کاش یه بار دیگه بتونم حسش کنم .


نوشته شده در چهارشنبه 88/12/5ساعت 11:43 صبح توسط غریب آشنا نظرات ( ) |

نمی
دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند 


مثل آسمانی که امشب می بارد.... 


و
اینک باران 


بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند 


و چشمانم را نوازش می دهد 


تا
شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم


نوشته شده در دوشنبه 88/12/3ساعت 10:37 صبح توسط غریب آشنا نظرات ( ) |

این روزها به سرم زده .....

نوشته شده در چهارشنبه 88/11/28ساعت 11:3 صبح توسط غریب آشنا نظرات ( ) |

اساتید هم دنیای خودشون رو دارند

همه مستحضر هستید حتما هر کسی روش و ساز مخصوص خودش رو میزنه

استادی هست نمره به قیافه طرف میده خصوصا اگه دختر باشی و ترگل و ورگل
که دیگه خوش به حالت

حالا این وسط ها شاید یه استادی هم پیدا شه اطراف پسرها بچرخه و به
اونها نمرده بده البته با اعمال شاقه

اما  خدایی خیلی زور داره ارشد به بالا هم بیان و نامردی کنن این استادا

بعد از 1 ترم دست و پا زدن و ماکس شدن تو میان ترم  و پایان ترم از درس
استاد..... و 5 روز نخوابیدن و 2 هفته پیگیری پروژه آقا اومدن و لطف کردن
دادن 17.5

با هزار مکافات پیداش کردم میگم خوب چرا ؟

میگه نمرت این شده

میگم حساب کنید لطفا نمرم رو

آقا اومده پشت تلفن با چرتکه بالا و پایین کرده بعد دیده نمره من میشه
19.6

آخرش هم میگه من خودم رو زیر سوال نمیبرم

ترم بعد باهام درس بگیر ایشالا تلافی این رو در میارم

این استاد رو باید به دار آویخت تا عبرتی بشه برای سایرین

بعد که پیگیر ماجرا میشم میبینم روش کار جناب همین هست

بالاترین نمره ایشون همینه و ترم های قبل هم همین روند رو داشته

انصاف و معرفت هم به چیزی هست

چند مدت پیش شنیدم که نمیدونم شهید رجایی بوده فکر کنم تو دانشگاه از یه
درس بهش نمره 22 دادن و تو کارنامه ثبت شده

حالا اون استاد با معرفت رو باید زیارت کرد اون دوست رو بوسید و اینگونه
اساتید این روزها رو....

دیگه از بقیه استادها نگم که تحقیق رو با ترازوی آشپزخانه هدیه وزن
میکردن و بعد هم نمره میدادن به وزن و....

از اون یکی نگم که اگه پسر باشی و یه لحظه ببینتت که با یه دختر حرف
میزنی دیگه درس رو افتادی

نمیدونم چه طرز فکری دارند این اساتید

نمیدونم این بیماری به صورت اتوماتیک ایجاد میشه در اساتید و اگه خدایی
نکرده ما هم روزی به این سمت نائل اومدیم قرار هست این مدلی باشیم یا نه

اگه این باشه که خدا به داد ما و دانشجویان آن زمان برسه

پ . ن : فکر میکردم تو بهترین دانشگاههای این کشور این چیزها کمتر باشه
اما نه مثل اینکه اپیدمی هست و این شهر و اون شهر و این دانشگاه و اون
دانشگاه نداره حتی آزاد و دولتی و پیام نور و علمی کاربری هم تو کارش نیست .
بشکنه قلم اون پایی که 5 سال پیش اومد ایران که تا الان باید بسوزم و
بسازم و دم نزنم که خودم کردم که لعنت بر خودم باد .


نوشته شده در چهارشنبه 88/11/28ساعت 10:47 صبح توسط غریب آشنا نظرات ( ) |

کاش میشد هیچ کس تنها
نبود


کاش میشد دیدنت رویا نبود

گفته
بودی با تو می مانم ولی


رفتی و
گفتی که اینجا جا نبود


سالیان سال تنها مانده ام

شاید
این رفتن سزای من نبود


من دعا کردم برای بازگشت

دست
های تو ولی بالا نبود


باز هم گفتی که فردا میرسی

کاش
روز دیدنت فردا نبود


 

TinyPic image



نوشته شده در دوشنبه 88/11/26ساعت 9:18 عصر توسط غریب آشنا نظرات ( ) |

به نام خدا

گاهی لذت بخش میشه خودت رو مثل بچه های 2 ساله بازی بدی.چشم
بگذاری و دنبال کسی بگردی. لذت بخش میشه اگر تمام نگرانی های روزت رو ول
کنی و به خودت بگی " به شاد ترین و بی نظیر ترین آهنگ دنیا مهمونت میکنم"
. حتی اگر این آهنگ بی ریتم ترین و بی اصول ترین آهنگ دنیا باشه. گاهی
نیازی نیست هوای همه چیز رو داشته باشیم. چون اطراف ما اونقدر که فکرشو
میکنیم ارزش نداره.

گاهی
بهتره به جای بیشتر گاز دادن و تند تر رفتن واسه اینکه سریع تر برسیم به
این فکر کنیم که کجای کاریم. اصلا راه رو درست داریم میرم یا نه.  گاهی به
جای جواب دادن به آزار و اذیت دنیا بهتره که فقط صبر کنی تا طوفان آروم
بشه و همه چیز به سر جای خودش برگرده.

گاهی
اوفقاط در زندگی ما دوستانی رو میبینیم که حرف زدن باهاشون سنگینه . کسانی
که 1 جمله صحبت کردن باهاشون سخت تر از نوشتن 1 کتاب.هسش
.
کسانی که صحبت کردن باهاشون مثل نواختن گیتاره.خیلی ظریف. زیبا و حساس. نت
ی که اشتباه زدی رو دیگه نمیتونی دوباره بزنی و قطعه ای که با ریتم نا
درست زدی رو دوباره نمیتونی بزنی. این دوستان باعث رشد آدم میشن. خیلی
خیلی کم یاب هستند. همیشه سعی میکنم برای اطرافیانم اینطور شخصیتی باشم.
در عین حال که در دسترس و Online و cool هستم.
بعد
از اتفاقاتی که افتاد این چند وقت اخیر زندگی برام رنگ دیگه ای شده. لمس
تازه ای شده. امروز 4 ژانویه هست و نزدیک امتحانات. باید خوابم رو از فردا
به هر سختی که باشه تنظیم کنم.
باید دوباره پلن زندگیم رو بریزم و قدم
هام رو برنامه ریزی کنم. زیباست که زندگی رو طوری ببینی که تا به حال
ندیدی. این تازه دیدن یعنی که زندگی در جریان هستش و من هنوز زنده ام.


نوشته شده در دوشنبه 88/10/14ساعت 3:12 عصر توسط غریب آشنا نظرات ( ) |

 فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست ،
دوست داشتن امری لحظه ایست،
 اما داشتن دوست ، استمرار لحظه های دوست داشتن است!

نوشته شده در یکشنبه 88/10/6ساعت 5:3 عصر توسط غریب آشنا نظرات ( ) |

<      1   2   3   4   5   >>   >
Design By : Pars Skin