سلام بهونه قشنگ من برای زندگی

توی یک دیوار سنگی
دو تا پنجره اسیرن
دو تا خسته دو تا تنها
یکیشون تو یکیشون من
دیوار از سنگه سیاهه
سنگ سرد و سخت خارا
زده قفل بی صدایی
به لبای خسته ی ما
نمی تونی که بجنبی
 زیر سنگینی دیوار
همه ی عشق من و تو
قصه هست قصه ی دیوار
همیشه فاصله بوده
 بین دستای من و تو
با همین تلخی گذشته
شب و روزای من و تو
راه دوری بین ما نیست
 اما باز اینم زیاده
تنها پیوند من و تو
 دست مهربون باده
 ما باید اسیر بمونیم
 زنده هستیم تا اسیریم
 واسه ما رهایی مرگه
 تا رها بشیم می میریم
 کاشکی این دیوار خراب شه
 من و تو با هم بمیریم
 

توی یک دنیای دیگه
 
دستای همو بگیریم

شاید اونجا توی دل ها
درد بیزاری نباشه
 میون پنجره هاشون
دیگه دیواری نباشه


نوشته شده در پنج شنبه 88/6/12ساعت 7:44 عصر توسط غریب آشنا نظرات ( ) |

Design By : Pars Skin