سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی

کنار دریا، با آب همزبان بودم .

 

میان توده رنگین گوش ماهی ها،

ز اشتیاق تماشا چو کودکان بودم !

به موج های رها شادباش می گفتم !

به ماسه ها، به صدف ها، حباب ها، کف ها،

به ماهیان و به مرغابیان، چنان مجذوب،

که راست گفتی، بیرون ازین جهان بودم .

 

نهیب زد دریا،

که : - « مرد !

این همه در پیچ تاب آب مگرد !

چنین درین خس و خاشاک هرزه پوی، مپوی !

مرا در آینه آسمان تماشا کن !

دری به روی خود از سوی آسمان واکن !

دهان باز زمین در پی تو می گردد !

از آنچه بر تو نوشته ست، دیده دریا کن !

زمین به خون تو تشنه ست ، آسمانی باش !

بگرد و خود را در آن کرانه پیدا کن ! »


نوشته شده در دوشنبه 89/1/23ساعت 12:39 صبح توسط همصدا نظرات ( ) |



من سرم توی کار خودم بود ...


001.jpg
 



بعد یه روز یه نفر رو دیدم ...


002.jpg
 



اون این شکلی بود !


003.jpg


004.jpg




ما اوقات خوبی با هم داشتیم ..


005.jpg




من یه کادو مثل این بهش دادم


006.jpg




وقتی اون هدیه من رو پذیرفت ، من اینجوری شدم!


007.jpg




ما تقریبا همه شب ها ، با هم گفت و گو می کردیم ..


008.jpg


009.jpg




و این وضع من توی اداره بود ..


010.jpg
 



وقتی همکارام من و دوستم رو دیدند، اینجوری نگاه می کردند
..


011.jpg



و من اینجوری بهشون جواب می دادم ..


012.jpg




اما روز والنتاین ، اون یک گل رز مثل این داد به یه نفر
دیگه..


013.jpg




و من اینجوری بودم  ...


014.jpg




بعدش اینجوری شدم ...


016.jpg


017.jpg




احساس من اینجوری بود ..


018.jpg




بعد اینجوری شدم ...


019.jpg




بله .. آخرش به این حال و روز افتادم ...


020.jpg




پدر عاشقی بسوزه !

021.jpg


نوشته شده در شنبه 89/1/21ساعت 3:28 عصر توسط غریب آشنا نظرات ( ) |

دروغ
های مادرم ...

این داستان خیلی جالب بود
،تصمیم گرفتم براتون بذارم تو وبلاگ

داستان من از
زمان تولّدم شروع می
شود.
تنها
فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهی
دست و هیچگاه غذا
به اندازهء کافی نداشتیم.
روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی
کنیم.
مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون
بشقاب من ریخت
و گفت،:"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

زمان
گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می
کرد و بعد برای
صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت.
مادرم دوست داشت
من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل
خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو
ماهی را جلوی من گذاشت.
شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً
خوردم.
مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا
می
کرد و میخورد؛ دلم شاد
بود که او هم مشغول خوردن است.
ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند.
امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:
"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم
بخور؛ مگر نمی
دانی
که من ماهی دوست ندارم؟"
و این دروغ
دومی بود که مادرم به من گفت.


قدری بزرگتر شدم و ناچار باید
به مدرسه می
رفتم
و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم.
مادرم به بازار رفت و
با لباس
فروشی به توافق
رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم
ها بفروشد و در
ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.
شبی از شب
های زمستان،
باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم.
از منزل
خارج شدم و در خیابان
های
مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل
مراجعه می
کند.
ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه
کارها را بگذار برای فردا صبح." لبخندی زد و گفت:"پسرم، خسته نیستم." و این
دفعه سومی بود که مادرم به من
دروغ گفت.


به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می
رسید. اصرار کردم
که مادرم با من بیاید.
من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان،
منتظرم ایستاد.
موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه
خارج شدم.
مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در
دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم
لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان،
گوارای وجود" می‏گفت.
نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً
لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش."
گفت:
"پسرم، تو بنوش،
من تشنه نیستم." و این چهارمین
دروغی بود که مادرم به من گفت.


بعد از درگذشت پدرم، تأمین
معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه
زنی که تمامی
مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت.
می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده
کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و
منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد.
وقتی
مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با
مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود.
امّا
مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:"من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.

درس
من تمام شد و از مدرسه فارغ
التّحصیل شدم.
بر
این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و
تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر
نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی
های مختلف
می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت.
وقتی به او گفتم که این
کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد
و
گفت:"پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و
این ششمین دروغی بود که به من
گفت.


درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک
شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت.
وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم.
احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است.
در رؤیاهایم آغازی جدید را
می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود.
به سفرها می‏رفتم. با
مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند.
امّا او که
نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:"فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی
راحت عادت ندارم."
و این هفتمین
دروغی بود که مادرم به من گفت.


مادرم پیر شد و به
سالخوردگی رسید.
به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او
مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و
مادر عزیزم شهری فاصله بود.
همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم.
دیدم بر بستر بیماری افتاده است.
وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب
آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند.
سخت
لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می
‏شناختم.
اشک
از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد
و گفت:"گریه نکن،
پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی
کنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

وقتی
این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود.
جسمش
از درد و رنج این جهان رهایی یافت.


این سخن را با جمیع کسانی می
گویم که در زندگی شان از نعمت
وجود مادر برخوردارند.
این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش
محزون گردید.
این سخن را با کسانی می
گویم که از نعمت
وجود مادر محرومند.
همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و
درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید.

مادر
دوستت دارم. خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی
تحت پرورش خود قرار داد

 

نوشته شده در شنبه 89/1/21ساعت 4:39 صبح توسط غریب آشنا نظرات ( ) |

ای قامت بلند مقدس،

تندیس جاودان،

ای مرمر سپید؛

 

ای پاکی مجرد پنهان،

در انجماد سنگ؛

 

من عابدانه در دل محراب سرد شب،

بدرود با خدای کهن گفتم .

هرگز کسی نگفته سپاس تو،

این گونه صادقانه که من گفتم .

 

دیگر مرا،

با این عذاب دوزخیت

- مگذار

مهر سکوت را،

زین سنگواره لب سرد ساکتت

- بردار

 

از این نگاه سرد،

با چشمهای سنگی تو.

دلگیر می شوم .

 

ای آفریده من،

آری، تو جاودانه جوانی،

من پیر می شوم .

 

در این شبان تیره و تار اینک،

ای مرمر بلند سپید،

تندیس دستپرور من،

پرداختم تو را .

 

با این شگرف تیشه اندیشه،

در طول سالیان ،

- که چه بر من رفت -

با واژه های ناب

در معبد خیالی خود ساختم تو را .

 

اما،

ای آفریده من !

- نه ،

ای خود تو آفریده مرا،

- اینک،

با من چه می کنی ؟!


نوشته شده در پنج شنبه 89/1/19ساعت 4:21 صبح توسط همصدا نظرات ( ) |

نه، نه، نه

این هزار مرتبه

گفتم :

- نه

دیگر توان نمانده،

- توانایی،

در بند بند من

از تاب رفته است .

شب با تمام وحشت خود خواب رفته است

و در تمام این شب تاریک،

تاریک، چون تفاهم من،

- با تو !

انسان،

افسانه مکرر اندوه و رنج را

تکرار می کند .

 

گفتی :

« امید ها ست،

« در ناامید بودن من؛

- اما،

این ابر تیره را نم باران نبود و نیست

این ابر تیره را سر باریدن .

انسان به جای آب،

هرم سراب سوخته می نوشد .

 

گلهای نو شکفته،

این لاله های سرخ،

گل نیست ؛

- خون رسته ز خاک است .

***

باور کن اعتماد.

از قلبهای کال

بار رحیل بسته

و مهربانی ما را،

خشم و تنفر افزون،

از یاد برده است .

 

باور نمی کنی ؟

که حس پاک عاطفه در سینه مرده است .

******

حمید مصدق


نوشته شده در پنج شنبه 89/1/19ساعت 3:6 صبح توسط همصدا نظرات ( ) |

Design By : Pars Skin