سفارش تبلیغ
صبا ویژن

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی

چه خوب که تو هم تاب نیاوردی، مثل من که در کوره گداخته تحمل آب می شدم، یادم کردی، من مثل نسیمی به فرمان چشمهایت آواره شهر و دیار احساس شدم.شوق قلبم را چگونه تفسیر کنم، این باور عظیمی را که اندک اندک مرا در کام خود فرو می کشید چطور برایت شرح دهم.دراین روزگار سیاه که باران دعاهامان رنگ تیره دلها را نمی شوید تو نوری آفریده ای عشقی بنا نموده ای، تو... مرا دوست بدار تا در جویبار نگاهت معنای دقیق زندگی را بفهمم، به من بیاندیش تا در آرامش با تو بودن هستی بگیرم.مرا بخواه، مرا بفهم تا دشت محبت روزگارم را رنگ آبی بزنم.

 

زندگی عشق است

                  عشق افسانه نیست

                                       آنکه عشق را آفرید دیوانه نیست

 

عشق آن نیست که کنارش باشی

                    عشق آن است که همیشه به یادش باشی


نوشته شده در شنبه 87/10/21ساعت 4:53 عصر توسط غریب آشنا نظرات ( ) |

                                                 باور کن مرا

لحظه ها بی تو سنگین است

خنده ها بی تو گریان

دریا غمگین است و سرگردان

امواج هدف را گم کرده اند

کوه ها چین خورده اند

و سر بزیر انداخته اند

آهوی دشت رمیده

ماهی حوض خانه دلش گرفته

همسایه ما دیگر فریاد وا حیرتا سر نمیدهد

خون در رگ زمان منجمد شده

من در گوشه ایوان خانه دلم گرفته

سر به زانو بر ده ام

مادرم !اگر کنارم بودی !!

در این غربت و تنهایی

حتما می گریستی

دیگر بخشش معنی ندارد

دروغ زیبا ترین راستگویی است

زیبایی ، زشتی آرایش شده ای است

دیگر کسی باور ندارد حقیقت

کذب ، در حقیقت جاری است

حق بسان تار مویی است که در میان دستان می شکند

رودها هم تصمیم خودشان را گرفته اند 

می خواهند بر خلاف مسیر شان جریان داشته باشند

ابرها از گریستن خسته شده اند

زمین ، خشکسالی را میخواهد 

خورشید هم از تابش پشیمان شده

مهتاب خودش را پنهان میکند 

هیچ باوری وجود ندارد 

آدم بزرگها   ، کودکانه رفتار می کنند

تا جهالت خودشان را پنهان کنند

و با اشک دیگران ، خودشان را غسل دهند

آزار و رنجاندن ، دیگر زشت نیست

زشتی ، همان کلمه بزک شده  است

که  در باور ما خودش را جا داده

خدایا باورم کن

که  باوری خسته ام


نوشته شده در شنبه 87/10/14ساعت 10:22 عصر توسط غریب آشنا نظرات ( ) |

A0466484.jpg

شب هنگام محمد باقر -طلبه جوان-در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید.
دختر پرسید: شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید.
صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ....
محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد.
شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه ؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ...
علت را پرسید. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند.
شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود

نوشته شده در چهارشنبه 87/10/11ساعت 2:26 عصر توسط غریب آشنا نظرات ( ) |

شخصی نزد همسایه من آمد و گفت :
گوش کن! می خواهم چیزی برایت تعریف کنم.
دوستی به تازگی در مورد تو می گفت...
همسایه ام حرف او را قطع کرد :
قبل از اینکه تعریف کنی ،
بگو آیا حرفت را از میان آن سه صافی گذرانده ایی یا نه ؟
"کدام صافی"
همسایه ام گفت :
اول از میان صافی واقعیت .
آیا مطمئنی چیزی که تعریف می کنی واقعیت دارد ؟
نه.
من فقط آن را شنیدم .
شخصی آن را برایم تعریف کرده است .
همسایه ام سری تکان داد و گفت :
پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی صافی شادی گذرانده ای .
مسلما چیزی که می خواهی تعریف کنی ،
حتی اگر واقعیت نداشته باشد ، باعث خوشحالیم می شود.
"دوست عزیز فکر نکنم تو را خوشحال کند."
بسیار خوب ، اگر مرا خوشحال نمی کند ،
حتما از صافی سوم ، یعنی صافی فایده رد شده است.
آیا چیزی که می خواهی تعریف کنی ،
برایم مفید است و بدردم می خورد؟
"نه ، به هیچ وجه ! "
همسایه ام گفت :
پس اگر این حرف ، نه واقعیت دارد ،
نه خوشحال کننده است و نه مفید ،
آن را پیش خود نگه دار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی ...

 

یوهان روسلر


نوشته شده در پنج شنبه 87/10/5ساعت 7:56 عصر توسط غریب آشنا نظرات ( ) |

آسان ترین راه آشنایی ، یک سلام است ، ولی گرم و صمیمی .
 
-       آسان ترین راه قدردانی ، یک تشکر ساده است ، ولی خالص و صمیمانه .
-       آسان ترین راه عذر خواهی ، عدم تکرار اشتباه قبلی است .
-       آسان ترین راه ابراز عشق ، به زبان آوردن آن است .
-       آسان ترین راه رسیدن به هدف ، خط مستقیم است .
-       آسان ترین راه پول در آوردن ، آن است که همواره در کارت رعایت انصاف را بکنی .
-       آسان ترین راه احترام ، اجتناب از گزافه گویی و گنده گویی است .
-       آسان ترین راه جلب محبت ، آن است که تو نیز متقابلا عشق بورزی و محبت کنی .
-       آسان ترین راه مبارزه با مشکلات ، روبرو شدن با آنهاست نه فرار .
-       آسان ترین راه رسیدن به آرامش ، آن است که سالم و بی غل و غش زندگی کنی .
-       آسان ترین دوستی ، همیشه بهترین دوستی نیست . این را به خاطر بسپار .
-       آسان ترین بحث ، بحث در باره چیزهای خوب و امیدوار کننده است .
-       آسان ترین برد ، آن است که خود را از پیش بازنده ندانی .
-       آسان ترین راه خوب زیستن ، ساده زیستن است .
-       آسان ترین راه دوری از گناه ، آن است که همیشه بدانی چیزی به نام وجدان داری .
-       آسان ترین و در عین حال با ارزش ترین عشق ، بی ریا ترین آن است .
-       آسان ترین راه بودن ، آن است که حس بودن همیشه در وجودت شعله ور باشد .
-       آسان ترین راه راحت بودن ، آن است که خودت را همانطور که هستی بپذیری و در همه حال خودت باشی .
 
و بالاخره
 
-       آسان ترین راه خوشبخت زیستن ، آن است که همان طور که برا خودت ارزش قایلی ، برای دیگران نیز ارزش قایل شوی بدون توجه به موقعیت طرف مقابل .
 
حالا کمی مکث کنید و ببینید که
به همین راحتی می توانیدآسان و ساده
روزگار را به خوشی سپری کنید
نوشته شده در پنج شنبه 87/10/5ساعت 7:53 عصر توسط غریب آشنا نظرات ( ) |

اولین کسی که عاشقش میشی دلتو میشکنه و میره . دومین کسی رو که دوست داشته باشی و از تجربه قبلی استفاده کنی دلتو بدتر میشکنه و میزاره میره . بعدش میای دیگه هیچ چیز واست مهم نیست و از این به بعد میشی اون آدمی که هیچ وقت نبودی . دیگه دوست دارم واست رنگی نداره .. و اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو میشکنی که انتقام خودتو ازش بگیری و اون میره با یکی دیگه…..اینطوریه که دل همه آدما میشکنه و عشقی وجود نخواهد داشت


نوشته شده در پنج شنبه 87/9/28ساعت 6:44 عصر توسط غریب آشنا نظرات ( ) |

در کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده  بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

...ادامه مطلب...

نوشته شده در پنج شنبه 87/9/28ساعت 6:43 عصر توسط غریب آشنا نظرات ( ) |

<   <<   11   12   13   14   15   >>   >
Design By : Pars Skin